رمان فور | دانلود رمان

دانلود رمان عاشقانه

★دانلود دلنوشته دنیا★

دانلود دلنوشته دنیا

دانلود دلنوشته دنیا

★نام دلنوشته: دنیا★

★نام نویسنده: mahsa★

★مقدمه★

در چرخ گردون روزگار،
قرعه ما را دنیا انتخاب کردند
حق مخالفت نیست
گر بود که ما خاکان در قفس نمی‌ماندیم!

★بخشی از دلنوشته دنیا★

دنیا برایم همچون قفسی است که توان پریدن را از من ربوده.
قفسم را نمی‌خواهم!
زندگی در قفس دردناک است.
کاش حوا زیر پای آدم نمی‌نشست تا ما در این قفس زندانی شویم.
زندان‌بان همه، یکی‌ است.
می‌دانم که می‌شناسی‌اش.
نمی‌دانی؟
شخصیت، زندان‌بان است.
شخصیتی که برای بقیه نشان کمال است و برای من، نشان زندان‌بان!

تاس زندگی را بینداز، شاید شش آورد.
شاید توانستی بر پله‌های موفقیت قدم برداری؛ بدون اینکه مار سرنوشت تو را بزند.
بچه که بودیم مار همیشه در پی ما بود.
حال که بزرگ شدیم هم ما را رها نمی‌کند.
کاش می‌شد همه چیز مثل بازی مار پله در بچگی‌مان بود.
کاش تمام قهر و دعواهایمان سر تقلب در بازی بود!
کاش می‌دانستیم ما همان بچه‌های دیروزیم که حال، بزرگ شده‌ایم.
ما همان هم‌بازی‌های منچ و مار پله‌ایم.
همان‌هایی که امروز سر مار و پله بازی زندگی، زیر پای یکدیگر را خالی می‌کنند!

کاش کلید قفس را داشتم تا می‌توانستم از این سلول مخوف، فرار کنم.
کاش می‌شد به عقب برگشت تا آدم، سیب را نخورده بود.
کاش هنگام آفرینش انسان، شیطان سجده می‌کرد و فرمان یزدان پاک را می‌پذیرفت!
گاه فکر می‌کنم، ابلیس می‌دانست که اگر آدمی خلق شود، دورویی و نامردی را رواج می‌دهد.

دور تا دورم دیواری سیاه کشیدم.
دیوار کشیدم تا هیچ کس داخل حریم امن زندانم نشود.
زندان سیاه و تنهایی را بیشتر دوست دارم تا رهایی رنگارنگ با گرگ‌هایی خون آشام!
دنیا، من، تنها قشنگ است!

از این زندان هراسی ندارم؛ این محبس تاریک و سیاه، سرنوشت من است.
سرنوشتی سیاه که مرا در این دنیای رنگارنگ، با مردمی هزار رنگ، رها کرده است.
این رهایی را دوست دارم.
کاش سرنوشت رهایم بگذارد، نمی‌توانم تصور کنم چه خواب‌هایی برایم در آینده دیده است!
خواب‌‌هایی با رنگ‌های متفاوت!

دانلود دلنوشته دنیا

پیشنهاد انجمن رمان فور

رمان روشنایی یک عشق پاک | نفس تهرانی کاربر انجمن رمان فور

دانلود اشعار ویروس مرگ

دانلود اشعار ویروس مرگ

دانلود اشعار ویروس مرگ

دانلود اشعار ویروس مرگ

«به نام خالق هستی »

★نام اشعار: ویروس مرگ

★نویسنده: نارسیس یوسفی

★مقدمه اشعار ویروس مرگ★

هر که را دیدی که دست‌هایش را نشست؛

بپندار که او بی‌شک دشمن جان توست!

***

★بخشی از اشعار ویروس مرگ★

کووید بد بیداره

اون دنبال شکاره!

از تمیزی بی‌زاره

نظافت رو دوست نداره

***

دست‌هات رو اگه بشوری،

از کرونا به دوری

تمیز و خوش‌رو میشی

قشنگ و خوش‌بو میشی!

***

ما کروناهای ریزیم

فکر نکنی تمیزیم!

پا بزاریم به هرجا

بهداشت میره از اونجا

ما کثیف و زرنگیم

با نظافت می‌جنگیم

***

اتل متل کرونا،

که پخش شده تو هوا

آدم‌های بیچاره

بخاطر اون آتیش پاره،

ماسک می‌زنن همیشه

تا که باشن سلامت

نرن از دنیا راحت!

***

کرونا برنگردی؛

بری دیگه برنگردی

همه‌مون رو خسته کردی!

دکان‌ها رو تخته کردی

همه رو دیوونه کردی

مردم رو ویرونه کردی

***

آی بچه‌ی ناقلا،

دور باش تو از کرونا

همیشه با نظافت

می‌مونی تو سلامت

***

دستکش دونه دونه

کووید چه بد زبونه!

شب تا سحر بیداره

مشغول کار و زاره

چه کار سختی داره

آدم رو دوست نداره!

***

کرونا چه بد زبونه!

مهمون شهرمونه

ماسک بزنیم خسته میشه

از شهرمون پر می‌کشه

اما اگه همیشه،

ماسک بزنیم نمیشه

ماسک نزنیم می‌میریم

کرونا رو می‌گیریم

***

اتل متل توتوله

ماسک بزنی چه خوبه!

نداره درد و زحمت

با اون می‌مونی سلامت

***

خوراکی نخور نشسته

کرونا رو اون نشسته

اول بشور با دقت،

بعدش بخور با لـ*ـذت

تا بمونی سلامت!

***

کرونای ریزه میزه،

ببین چقدر کثیفه!

همه رو کشونده خونه

هی می‌گیره بهونه

***

کرونای دونه دونه،

مهمون شهرمونه

باید که باشیم هوشیار

دور شیم از اون ستمکار

***

بکن همیشه دعا

بکن خدا رو صدا

دعا بکن کرونا،

پر بکشه از اینجا

تا که باشیم ما راحت

بمونیم ما سلامت

دانلود اشعار ویروس مرگ

پیشنهاد انجمن رمان فور برای شما

رمان دخترانی از تبار شیطنت | نرگش رضازاده کاربر انجمن رمان فور

دانلود دلنوشته حاطرات احساس

دانلود دلنوشته خاطرات احساس

دانلود دلنوشته خاطرات احساس

«به نام خالق هستی »

★نام دلنوشته: خاطرات احساس

★نویسنده: مریم سعادتمند

★مقدمه★

گفتی دیگر برایت مهم نیستم؛ ولی نمی‌دانی با همین جمله‌ی کوتاه؛ چطور تمام خاطراتمان را جلوی چشم‌هایم آوردی؟!

***

★بخشی از دلنوشته خاطرات احساس★

چه آسان گفتی:« خب به من‌‌ چه؟ »

و چه آسان… .

گفتی:« برو »

این‌جاست که من دلم تنگ می‌شود برای لحظه‌هایی که به تو می‌گفتم:« دوستت دارم‌هایم را » ​

غرورم!

به یاد می‌آورد، شکستنش را!

تو…

غرورم را خدشه‌دار کردی.

با پس زدن‌هایت… .​

این روزها بودنت پر رنگ‌تر شده؛

البته نه برای من!

زیرا به هر جا که نگاه می‌کنم، ردی از تو باقی‌ست.

امّا…

خودت نیستی!​

من خود یک انسانم و با زبانم به تو ” دوستت دارم‌ها” را گفتم.

نفهمیدی!

زبان “حوا” را یاد گرفتم؛ امّا باز هم نفهمیدی!​

کاش می‌دانستی

فقط به خاطر توست که می‌آیم.

وقتی اسمت را می‌بینم، قلبم می‌لرزد،

درد می‌گیرید!​

آرایه‌ی تضاد که می‌گویند، ماییم!

کیلومترها از یک‌دیگر فاصله داریم؛

امّا قلبم آن‌قدر به تو نزدیک است که حس می‌کنم، کنارم نشسته‌ای!

و تو هر چقدر که به من نزدیک باشی، کیلومتر‌ها که سهل است؛

انگار مایل‌ها فاصله داری.

مثل خورشید و ماه! ​

قلبم وقتی آخرین بازدیدت را که یک لحظه قبل زده بود، دید؛ برای لحظه‌ای نزد.

مثل خودکاری که جوهرش تمام بشود، خون در رگ‌هایم ایستاد!​

قطره‌ی اول « جانم؟ »

قطره‌ی دوم « فداتم… . »

قطره‌ی سوم « من هم دوس…! »

هر قطره مطابق با یک جمله‌ی تو بود و اشکم‌هایم به یادشان می‌آورد!​

ضعف قلب شنیده‌ای؟ با خود می‌گویی،

مگر قند خون است که باعث ضعف آدمی می‌شود؟

اگر تو نشنیده‌ای، حال از من

بشنو… .

قلبم برایت ضعف کرد!​

دل دادن به تو دست من نبود!

وقتی گفتی که می‌روی و دیگر باز نمی‌گردی و

وقتی قلبم گرفت،

فهمیدم که دل داده‌ام.

خیلی وقت پیش… .

تقصیر من نیست دلم، خودت دل دادی!​

اشک‌های قلبم دلم را رنجاند.

ناگهان از من پرسید:

– چرا با من این‌کار را کردی؟

جوابی برای گفتن به او نداشتم…! ​

از سردی لحنت قلبم یخ بست،

تنم به لرزش در آمد.

چه شدی؟!​

قلبم باور دارد که تو برنخواهی گشت؛ ولی… .

هنوز چشم انتظارست که از خواب عمیقش بیدار شود و تو اطمینان دهی که آن کابوسی زشت بیش نبود!​

دانلود دلنوشته خاطرات احساس

پیشنهاد انجمن رمان فور

رمان سکوت هیجانی | زهرا حبیبی کاربر انجمن رمان فور

دانلود رمان هیچ کسان

دانلود رمان هیچ کسان

دانلود رمان هیچ کسان

«به نام خالق هستی »

★نام رمان: هیچ کسان

★نویسنده: sober

★ژانر: ترسناک، معمایی

★خلاصه★

این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه(که ممکنه شیطانی باشن). بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و…

***

★بخشی از رمان هیچ کسان★

وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته

روی کله م و مغزم متالشی بشه…یادش بخیر.االن فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثال

با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه درس خوند…ما هم که هر وقت به هم می رسیم به تنها چیزی که

فکر نمی کنیم درسه.توی همین فکرا بودم که صدای زنگ رو شنیدم و سریع رفتم درو باز کردم.

-سالم.

سورن – سالم چطوری؟

-خوبم.چرا انقد دیر اومدی خیر سرت؟

سورن – ببخشید …حوصله م سر رفته بود،توی شهر یه چرخی زدم.

)رفتم توی آشپزخونه تا چایی رو ردیف کنم(

سورن – االن که توی شهر داشتم مغازه ها رو دید می زدم دیدم جدیدا یه مغاز ه ی اسباب بازی فروشی باز شده

که واسه همه ی عروسک هاش اسم گذاشته.

-واقعا که بی کاری…وقتتو صرف چه چیزایی می کنی.

سورن – حاال حدس بزن یارو اسم کدوم عروسکو گذاشته “بهراد”؟

-چه می دونم…البد خره.

سورن با خنده گفت : نه بابا اصال عروسک بهراد نداشت.حاال حدس بزن اسم کدومو گذاشته بود نسترن؟

-دراین مورد عالقه ای به حدس زدن ندارم.

سورن – خب خودم میگم…خرسه.

-عجب ُحس ِن انتخابی! حاال نتیجه ی این بحث چی بود؟

سورن – هیچی…همینجوری گفتم وقت درس خوندن مون بگذره.راستی مسعود گفت چرا تلفن تو جواب نمیدی؟

-پولشو ندادم از مخابرات قطعش کردن.

سورن – خـــــــاک بر سرت.به هر حال بهش یه زنگی بزن.

-باشه.ببین فقط یه مشکلی هست…موبایلم هم خرابه.گوشی تو بده بهش بزنگم.

سورن در حالی که موبایلشو از جیبش در می اورد گفت : احتماال چند روز دیگه هم بهم خبر می رسه که بهراد از

گشنگی مرد!

-نگران نباش به اونجا نمی رسم…الو مسعود،چطوری؟ باهام کار داشتی؟

مسعود – با گوشی سورن زنگ زدی؟3

-آره … مال خودم افتاد توی چایی.

مسعود – به به…زحمت کشیدی…اینارو ولش کن.خواستم بگم فردا شب بیا اینجا.

-چه خبره فردا شب؟

مسعود – می خوام سوپرایزت کنم.

-جدی؟

مسعود – نه بابا…شوخی کردم.مهمونیه گفتم تو هم باشی.خوش بگذره.

-نه قربونت… من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد…می دونی که.

مسعود – خفه شو ،زر نزن.یادت نره بیای.

-مسعود چل بازی درنیار.به جون خودت انقد کار دارم که وقت ندارم خودمو بخارونم.

مسعود خندیدو گفت : خودتو بخارونی؟ ینی کجا میشه دقیقا؟ مهم نیست.ولی خدایی اگه نیای ناراحت میشم.

-ای بابا… حاال کیا هستن؟

مسعود – همه دیگه…

-همه ینی کیا؟

مسعود –ینی همه ی خانواده بابات و مامانت و عمه و عمو و مخلفات.

-اوه…اوه…همون سه گزینه ی اول برای منصرف شدنم کافیه.

مسعود – تو به خاطر من بیا.باور کن کسی باهات کاری نداره.

-همین دیگه…وقتی می دونم کم محل میشم برای چی باید بیام؟

مسعود – گفتم که به خاطر من بیا.در ضمن اگه به من بود که دعوتت نمی کردم چون می دونم همه باهات

خصومت دارن.اما پیشنهاد من نبود.

-پیشنهاد کی بود؟

مسعود – مهم نیست…تو بیا…به خاطر من.

) -یه لحظه خندم گرفت( : چقد عاشقانه گفتی…

مسعود – خیلی بی جنبه ای…فقط یادت نره بیای! خدافظ.

-باشه…فعال…4

مسعود عمومه…منتها اختالف سنی مون خیلی زیاد نیست.مادربزرگم سر پیری هم دست از کار و مجاهدت

دانلود رمان هیچ کسان

پبشنهاد انجمن رمان فور

رمان طلوع یک خواب | کار گروهی کاربران انجمن رمان فور

دانلود رمان ساختمان دو واحده

دانلود رمان ساختمان دو واحده

دانلود رمان ساختمان دو واحده

«به نام خالق هستی »

★نام رمان: ساختمان دو واحده

★نویسنده: حدیثه اسماعیلی

★ژانر: عاشقانه، طنز

★خلاصه★

دختری بنام عسل که در شمال زندگی میکنه،تهران دانشگاه قبول میشه و با دوستش رها تو تهران خونه مجردی میگیرن.هردو فکر میکنند خونه روبه رویی تاابد خالیه اما غافل ازاینکه باشروع شدن دانشگاه خونه روبه رویی هم خونه مجردی پسرونه میشه.اما…اونها که خبر ندارن

***

★بخشی از رمان ساختمان دو واحده★

با استرس لبتابو روشن کردم.دستم میلرزید اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.به هیچکی نگفته بودم که الان میخوام نتایج کنکورو نگاه کنم.در اتاقمو کامل بسته بودم قفلم کرده بودم یهو یکی نیاد تو!میدونم کنکورمو خوب دادم ولی منم دیگه!تو خانواده به اسم عسل استرسی معروفم!البته به فضول خانوم هم معروف هستما…بگذریم.

وقتی اسم سایتو زدم وارد سایت شدم با استرس دنبال اسمم میگشتم،که یهو.اون پایین نوشته بود عسل معاف.اصلا به بقیش نگاه نکردم چنان جیغی زدم که صدای جاروبرقی مامانم قطع شد.پریدم بالا و واسه خودم کلی جیغ زدم.کلی هم هورا میکشیدم.یهو دیدم یه مشت آدم به در اتاق میکوبن و پشت سرهم میگن:
سالمی؟؟؟
منم که این چیزا حالیم نبود.رفتم طرف در و سعی کردم درو باز کنم که یادم افتاد قفلش کنم.قفلو سریع چرخوندم در بلافاصله باز شد.در که باز شد 15جفت چشم زوم شد رومن.کنارشون زدمو رفتم تو حال شروع کردم به جیغ زدنو بالا پریدن.میون دادو هوارام هم گفتم:
دانشگاااااااااا قبول شدمممممم!
منتظر بودم کلی واسم دست بزنن.ولی هیچ صدایی ازشون درنیومد.وایسادم و بهشون نگاه کردم که دیدم 6 تا آدم بعلاوه مامانم دارن بهم نگاه میکنن!یاامام زمان اینا کین.صورتمو کج کردمو گفتم:
شما کی اومدین؟؟؟؟؟؟؟
بهنام یدونه آروم کوبید تو پیشونیشو چشاشو بست!یهو یه ایل آدم دوییدن طرفمو شروع کردن به جیغ و دادو هورا کشیدن و تبریک گفتن.نه مثل اینکه هنوز جو هست.منم که دیدم جو مناسبه عین اونا شروع کرده به جیغ کشیدن!چند دقیقه بعد که اوضاع آروم شد تازه متوجه شدم که بهنام و بهار،ندا و نوا،عرفان وعلی توی خونه ان.

بهنام و بهار دخترداییو پسر داییمن!ندا و نوا هم دخترخاله هام.عرفان داداش بزرگم و علی داداش کوچیکمه!عرفان و علی هیچی بقیه باز چتراشونو باز کردن اینجا؟؟؟؟ندا و نوا دو قلوان که یه سال از من کوچیکترن.بهارهم سن و بهنام از من بزرگتره.لبمو کج کردمو گفتم:
تا کی چتراتون اینجا بازه؟؟؟
بهنام لم داد روی مبلو گفت:
حالا حالا ها هستیم
_ مامانتینا کجان؟
_ خونه مامان جون
(مامان بزرگم)مامانم گفت:
عسل یعنی چی تا کی چتراتون اینجا بازه.زشته
و بعد لبشو گاز گرفت.شونه ای بالا انداختمو گفتم:
خب راس میگم دیگه
عرفان بحثو عوض کردو گفت:
حالا چی قبول شدی؟؟؟؟
_نمیدونم
چشای عرفان گرد شدو گفت:
نمیدونی؟؟؟؟
_من فقط اسممو دیدم همین

دانلود رمان ساختمان دو واحده

پیشنهاد انجمن رمان فور

رمان کاش پاییز نمی رسید | نفیسه کاربر انجمن رمان فور

 

دانلود دلنوشته مرز

دانلود دلنوشته مرز

دانلود دلنوشته مرز

دانلود دلنوشته مرز

«به نام خالق هستی »

★نام دلنوشته: مرز

★نویسنده: ماهان ایزدی

★خلاصه★

از آن روز به بعد ، همه چیز تغییر کرد، زندگی بوی زندگی نمی‌داد و حتی نفس‌ها مصنوعی شده بودند. آسمان به جای رنگ آبی، رنگ خاکی پوشیده بود و زمین پر بود از هیاهو و گرد و غبارهای مسموم شده! من در این کابوس حقیقی بودم، کابوسی حقیقی! افرادی روی زمین زانو زده‌اند و اشک می‌ریزند، افرادی تفنگ به دست به جان مردم افتاده‌اند و تو… خسته و خاکی آن گوشه نشسته‌ای و دهانت را زیپ بسته‌ای تا نگویی عاشقم هستی! چون اگر بگویی من آن سوی مرز می‌آیم و مرگ را به جان می‌خرم!

مرگ …

چشیدنی‌ترین

و

بوسیدنی‌ترین چیز

است

در کنار تو

***

دانلود دلنوشته مرز

★بخشی از دلنوشته مرز★

نمی‌دانستم چه بر سر زندگی و حتی آینده خواهد آمد. همه چیز یک جور پیچیده‌ای بود، رنگ‌ها را نمی‌توانستم تشخیص دهم یا شاید دیگر برایم معنایی نداشتند! گوشه‌ای نشسته بودم و منتظر بودم این خانه روی سرم آوار شود. از چهره وحشت‌زده مردم و فریادهای هر روزشان خسته شده بودم، ترس مثل مرگ تدریچی بود، به راستی اگر ترس نبود دنیا چه می‌شد؟ بی شک جای بهتری می‌شد.

یاد داستان دیو‌ها افتاده بودم، دیوهایی که این بار تفنگی به بزرگی جسه دیو داستان داشتند و به جان مورچه‌های ریز افتاده بودند. عشق من در پشت مرز، ایستاده بود و اشک می‌ریخت! به من گفت باید فراموشش کنم و این برای هردویمان بهتر است، اما بهتر نبود و بدتر بود.

این فقط شاید می‌توانست جسم مرا به ظاهر زنده نگه دارد اما روحم را چه؟ نگران جسمم بود اما روحم نه.

این ورق ، یک برگ برنده نیست بله برعکس ، یک پلن باخت است که با توهم آن را برد به حساب می‌آوریم!

توهم‌ها هم چندان بد نیستند مارا از واقعیت پلید دور می‌کنند اما نه برای همیشه!

ای کاش زندگی یک توهم شیرین بود!

این روزها «سقوط» واژه‌ای پررنگ در دایره لغات زندگی‌ام شده! به این فکر می‌کنم که زمانی در آغوشت، در اوج ابرها بودم و حال بدون تو، بی بال و پر مجبورم به این سقوط اجباری تن دهم! دیگر چشمانت را نمی‌بینم که بخواهم در کهکشانت غرق شوم، تمام سیاره‌ها بی تو ، بی معنی و کدر به نظر می‌رسند. همه فقط یک توپ معلق در آسمان به نظر می‌رسند بدون هیچ جذابیتی!

زمین بعد از تو، بی رحمانه مرا سمت خود جذب کرد تا محکم

به قلب سنگیش برخورد کنم!

چندان هم سقوط بدی نیست!

بی تو پرواز کردن به کارم نمی‌آمد در هر حال باید سقوط می‌کردم. گاهی سقوط به اجبار است اما همه اجبارها تلخ نیستند ، برخی اجبارها دوست داشتنی هستند، مثل اجباری به نام مرگ! اما از اجبار مرزی که بین ما کشیده شده تنفر دارم. تو آن سوی مرز و من این سو و ما آنقدر از هم دوریم که این اجبار بیشتر از قبل نیشخند می‌زند.

بلاخره باید سقوط کرد زمانش فرا رسید. به هوا چنگ انداختم تا شاید سقوط نکنم، درست است که این اجبار را دوست دارم اما در مرحله اجرایش یک ترس غیرقابل باور وجود انسان را همچو برق، ناگهانی لمس می‌کند!

هرچند کاری هم از دستت بر نمی‌آید چون نامش رویش است «اجبار»

و من سقوط کردم و روی قلب یخ زده زمین، افتادم. ای کاش از شدت خون ریزی می‌مردم اما نه، باز مجبور بودم زندگی را بدوم و از دست خاطراتت فرار کنم و چه دونده بدی بودم!

حال دارم بیشتر به «دروغ‌هایی» که به من گفته بودی، فکر می‌کنم. نمی‌دانم بابت دروغت ناراحت شوم یا شاد، نمی‌دانم فریاد بزنم و بگویم چرا دروغ گفتی؟ یا بگویم که

ممنون بابت دروغت! تو با اینکه می‌دانستی این دروغت قلبم را بی احساس می‌کند اما باز دروغ گفتی! زیر باران، در آن هوای سرد و یخی ، دروغی که گفتی چنان داغ از خشمم کرد که حتی برف هم نمی‌توانست خاموشم کند چه برسد به این نم نم تلخ! سوالم را از تو پرسیدم و تو با پاسخ دروغین‌ات، این نخ را پاره کردی ، نخی که باعث ضربان قلبم می‌‌شد را پاره کردی و مرا در کوما گذاشتی! کومایی اجباری که نه زنده نشانم می‌دهد نه مرده. گفتی…

دانلود دلنوشته مرز

★پیشنهاد انجمن رمان  فور★

رمان در هوایت بی قرارم | زیبا داداش زاده کاربر رمان فور

دانلود دلنوشته دختری از جنس خاک

دانلود دلنوشته دختری از جنس خاک

دانلود دلنوشته دختری از جنس خاک

«به نام خالق هستی»

★نام دلنوشته: دختری از جنس خاک

★نویسنده: نارسیس یوسفی

★ژانر: اجتماعی، انگیزشی

☆مقدمه☆

من دختری از جنس خاکم!

من همه ی رمز و رازهای زندگی را می‌دانم.

هیچ چیز قدرت زمین‌گیر کردن مرا ندارد.

زیرا اسراری در قلب من نهفته است!

و تو چه دانی که این اسرار چیست؟

☆بخشی از دلنوشته☆

دلنوشته‌های من، توسط دختری از جنس خاک نوشته شده‌اند؛

آنها با جان و دل، نوشته شده‌اند؛

برای خواندن نوشته شده‌اند؛

برای در دل ماندن نوشته شده‌اند؛

آنها نوشته شده‌اند، تا زندگی‌ات را تغییر دهند!

تا شیوه‌ی صحیح زندگی کردن را به تو بیاموزند؛

تا تو را به هر چه که نیازمندی برسانند؛

فقط کافی‌ست کمی به آن‌ها توجه کنی؛

آری!

این دلنوشته‌ها از صمیمِ قلب نوشته شده‌اند.

پس قدرشان را بدان!

گه‌گاهی که از زمین و زمان دلگیر می‌شوم،

به آسمان آبی می‌نگرم،

و با انتقاد به پروردگارم می‌گویم

که چرا مرا از عنصری دیگر نساخته ای؟

تا هر که زندگی‌ام را به بازی گرفت؛

زندگی‌اش را به آتش بکشم و دنیای او را ویران سازم.

در این زمان پروردگار زیبایی‌ها؛

آرام زمزمه می‌کند که تو را از برترین عنصر جهان هستی ساخته‌ام،

تا به دیگران زندگی ببخشی!

نه اینکه دنیا را بر سرشان ویران کنی!

تو را از خاک ساخته‌ام تا با قلب کوچکت عشق و امید را در دل همگان جاری کنی.

پس به خاکی بودنت ببال!

دختر خاکی!

مطمئن باش روزی از همین روزها؛

تمامی زجرهایی که کشیده ای،

همانند منبع قدرتی برای تو می‌شوند. …

***

هیچ قدرتی؛

برتر از زاده‌ی خاکی که ارزش خودش را می‌د‌اند و باور دارد، نیست!

ای زاده‌ی خاک!

قدرت تفکر تو همانند اسلحه است؛

پس هیچ‌وقت آن را خالی نگه ندار!

 ***

ای انسان !

اگر می‌توانی دیگران را شاد کنی،

شاد کن!

دنیا به شادی نیاز دارد. …

 ***

من؛

به دنبال خواب و خیال نیستم !

من؛

درحال شکار اهدافم هستم!

پیشنهاد انجمن رمان فور: رمان استظهار جاویدان | Bardia کاربر رمان فور

دانلود رمان دارم دیر می‌شوم

دانلود رمان دارم دیر می‌شوم

دانلود رمان دارم دیر می‌شوم

«به نام خالق هستی»

نام رمان: دارم دیر می‌شوم

نام نویسنده: هانیه پروین(هانی پری)

ژانر: تراژدی، عاشقانه ، اجتماعی

★خلاصه★

قاصدک وارانه گِرد جاده می‌گردد و می‌گردد و او را هیچ منتظری نیست. رنگ دلباختگی، طاقتش را بریده و این دل، دلداری ندارد. لبخندی که به چشمش چنگ می‌زند، به قلبش ریشخند می‌زند! تصویر زنانی که دوشادوش مردش می‌رقصند، شیشه قلبش را نشانه می‌گیرد! نگاه مرد روی لیلی‌زاد و دستانش روی دیگری می‌لغزد… .

★مقدمه★

وقتی نیستی ز خودم سیر می‌شوم

مثل غروب جمعه دلگیر می‌شوم

هر روز یک خرابه به دوشم کشیده است

هر شب به ذوقِ دست تو تعمیر می شوم

مردِ غریبهای‌ست که از خویش می‌رَمد

وقتی به ذهنِ آینه تصویر می‌شوم

دیوانه– گیج– عاشق– حواس‌پرت

این‌طور پیشِ جامعه تعبیر می‌شوم

از یک غرورِ محض به اشباع می‌رسم

وقتی به جُرم عشق تو تحقیر می‌شوم

یخ بست سینه‌ام – کمکم کن ای آفتاب

دارم در انتظار تو تبخیر می‌شوم

ای بی هراس– تکیه به فردا نکن که من

کم کم برای دیدن تو دیر می‌شوم.

★بخشی از رمان★

چشمانش از تکه‌های پاره پاره شده دامن اسکاتلندی محبوب اش که در گوشه به گوشه‌ی

اتاق خودنمایی می‌کرد، به روی عقربه‌های ساعتِ کج شده روی دیوار کشیده شد.

پلک‌هایش را محکم به روی زشتی و زیبایی‌های دنیایش فشرد و دستش را مالش‌گونه به

روی ناحیه مورد هجوم درد، به گردش درآورد. به ملحفه چنگ انداخت که رنگش از سفیدی به سرخی نجسی مایل گشته بود و تن رنجورش را از تخت دو نفره‌شان جدا کرد.

احساس حقارت از قدم برداشتن، نفس کشیدن و سرِ افتان‌اش پیدا بود. اطراف چشمان‌اش

ورم داشت اما قلبش از پُر بودن باد کرده بود و قفسه‌ی سینه‌اش نامنظم بالا و پائین میشد.

در لبه‌ی تیغی راه گزیده بود که طرفی از آن آتش و طرفی دیگر به ناکجا آباد منتهی میشد. اصلا خود پا گذاشتن در این راه، انتهایی جز سیاهی نداشت.

پیشنهاد انجمن رمان فور: رمان انیگما | بانوی شب کاربر رمان فور

دانلود رمان خلسه شکار

دانلود رمان خلسه شکار

دانلود رمان خلسه شکار

«به نام خالق هستی»

نام رمان: خلسه شکار

نویسنده:نسترن دهقانی

ژانر:معمایی، جنایی

☆خلاصه☆

آواز چکمه‌هایش بر طلسم خاموشی شب طنین می‌اندازد و بوی شکار از کنار گوش‌هایش چون بادی می‌وزد. خنجری که لابه‌لای انگشتانش جاگرفته و چشمانی که عمیق در پی شکار می‌چرخد. عشق بی‌فرجامی که از ارتفاع چشمانش به پست‌ترین نقطه قلبش سقوط می‌کند و اینجا نقطه‌ی آغاز نفرتی‌ست که از عشق ناسنجیده دختر بر قلب شکارچی رخنه کرده است.

و در اختتام این سرگرمی تمسخروار مردی‌ست که در دل شب به دنبال شکار نوک خنجرش را لمس می‌کند. اینجا فقط ترس حکومت می‌کند، ترس از شکارچی!

پ.ن: این رمان مقدمه‌ی جنایتی‌ست که بدست شکارچی آغاز شده و پس از پایان این جلد رمان اصلی استارت خواهد خورد. همچنین جلد دوم این اثر «اپیزود آخر» می‌باشد.

☆مقدمه☆

کلید را در جمجمه ام بچرخان و داخل شو!

به آغوش اعصابم بیا!

در تاریکی سرم بنشین، اتاق را بگرد

و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده‌ام، از دهانم بیرون بریز…

پرده را کنار بزن، چشم‌ها را بشکن و

متن را در نقطه‌ای که اسیر شده آزاد بکن…

گروس عبدالملکیان

☆بخشی از رمان☆

طنین گام‌های محکم و استوارش تمام نگاه‌های کنجکاو آن‌سو را به خود دوک زده بود.

گویی صلابت آهنی به مانند جوی طلای در کل جسم و افکارش جریان یافته بود.

زهرخندی که گوشه‌ی لبش می‌درخشید، عجیب در ته‌چهره‌ی بی‌رمق و در عین حال پرصلابتش نشسته بود. رخ سردش گویا از تنفر عمیق‌نمایی که در انتهای وجودش خاک می‌خورد، منجمد گشته بود!

وارد ساختمان بانک شد و مسیرش را به سمت اتاق مدیریت کج نمود. سری به نماد ادب برای منشی تکان داد. ثانیه‌ای کنار میز منشی توقف نمود.

– با آقای توفیقی یه ملاقات داشتم!

-شما آقای هدایت هستید؟

نگاهی به ساعت مچ دستش انداخت و سپس رو به دخترک ریزنقش پشت میز گفت:

– بله خودم هستم!

پیشنهاد انجمن رمان فور: رمان تنگنای خفقان | «Ara» کاربر رمان فور

نام دلنوشته صوتی شب های بعد از تو

دانلود دلنوشته صوتی شب های بعد از تو

دانلود دلنوشته صوتی شب های بعد از تو

★دانلود دلنوشته صوتی: شب های بعد از تو
★نام نویسنده: نیوشا.ر
★نام گوینده: سبا حسن نژاد
★ژانر: عاشقانه، درام
★مقدمه★
خاطرات می‌گذرند، روز ها می‌گذرند، تو می‌گذری؛
ولی
می‌ماند؛ شب، می‌ماند؛ ماه، می‌مانند؛ ستاره ها؛
من می‌مانم و خاطرات تو؛
و…
شب های بعد از رفتنت.​
★بخشی از دلنوشته★
ماه من! ترک مکن مرا؛
تو را دارم و شبی بی انتها؛
تو را دارم و تنهایی هایم را!
شب من! ترک مکن مرا!
تو را دارم و ستاره های پیراهنت را؛
مرا ترک نکنید که بی کسم!
می‌گریم برای لحظه هایی که ترکم کردی؛
می‌گریم برای لحظه هایی که بی کس ماندم!
آرام می‌گریم و می‌گریم برای خودم
و
فراغ جدایی از تو.​
به مرز جنون رسیدم، با خود پرسیدم:
– چرا من؟ چرا تو؟ چه کردیم که از هم دور شدیم و تو ترک کردی مرا؟!
چرا؟!
گناه ما چه بود؟
عشق گناه بود؟
عاشقی گناه بود؟
معشوقه داشتن گناه بود؟
من گناه کردم؟
تو گناه کردی؟
سرنوشت گناه کرد؟
چه کسی گناه کرد که این شد پایان راه ما؟!
تو رفتی؛
من ماندم!
ماندم و یک دنیا خاطره!
به من می‌گفتی:
– چشمانت رنگین کمان است، روحت چو آب پاکست؛
ل**ب هایت زیباست، دلت دریاست؛
بودنت در کنارم رویاست، دست یافتنت آرزوست؛
من که بودم و رویا نبود!
پس چرا رفتی؟
چرا رفتی؟
چرا؟! ​
به دریا نگاه کردم و تو را دیدم؛
به ماه نگاه کردم و تو را دیدم؛
به کوه نگاه کردم و تو را دیدم؛
چشمانت آبی‌ اش دریا بود؛
راهنمایی ‌ات در مشکلات، چون نور ماه در شب بود؛
سنگ صبورم تو بودی و کوهی بودی برایم!
من دیگر نه دریا دارم؛
نه ماه دارم؛
نه کوه دارم
و
نه تو را دارم!​
ماه من! همدم اسرار من! روح منی تو!
ستاره‌ی من! همدم اسرار من! جان منی تو!
شب من! همدم اسرار من! جسم منی تو!
اما تو رفتی!
قلب من تو رفتی؟! ​

★پخش آنلاین دلنوشته★

★رمان وانگهی وارونگی | سبا حسن نژاد کاربر انجمن رمان فور★

امکانات سایت
<>
درباره سایت
رمان فور | دانلود رمان
آخرین نظرات
  • هدیه زندگی : داداشی عالیه خیلی قشنگ نوشتی، افرین♡_♡...
  • هستی : رمان زیبایی بود برای جلد دوم به نویسنده پیام دادم ولی جواب نمیده...
  • mobina..a : با سلام با توجه به ادرس هایی که در پی دی اف هست با نویسنده ارتباط بگیرین...
  • ZiZi : من خیلی وقته منتظرم جلد دومش بزنه بیرون از کجا میشه به نویسنده پیام داد؟!...
  • Nstrn : 👌 از قلمت لذت بردم 💖👭...
  • mobina..a : برای تهیه ادامه رمان به نویسنده پیام بدین....
  • محمدحسین محمدی : از کجا میشه جلد دومش رو تهیه کرد؟؟؟...
  • نا شناس : وااااااییییی رمان عالی بود خیلیییییییییی دوسش دااارم...
  • Arsi : داستان زیبا و متفاوت:) منتظر انتشار جلد دومش هستم غزل جونم^^...
  • ari.wrt.o.o : یک کلام عالی^^...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان فور | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.